منتظران حضرت

اللهم عجل لولیک الفرج و العافیه و النصر و اجعلنا من خیر اعوانه و انصاره و المستشهدین بین یدیه

کرامات الکاظمیه

امّا كرامات آن حضرت ، از كتاب ابن طلحه (979) به نقل از حسام بن حاتم اصم آمده است كه وى از ابى حاتم نقل كرده است كه شقیق بلخى به من گفت : در سال 149 ه -. ق . به قصد انجام فریضه حج بیرون شدم و در قادسیه فرود آمدم ، در آن میان كه من به كثرت مردم ، و زیورهایى كه با خود داشتند، ناگاه چشمم به جوان خوش سیماى گندمگون لاغرى افتاد كه بالاى جامه هایش جامه اى پشمى پوشیده و عبایى به دور خود پیچیده و نعلینى در پا، یكه و تنها نشسته بود. با خود گفتم ، این جوان از صوفیه است ، مى خواهد در بین راه خود را بر مردم تحمیل كند، به خدا سوگند كه هم اكنون نزد او مى روم و او را سرزنش مى كنم . نزدیك او رفتم ، چون مرا دید كه به سمت او مى روم ، فرمود: ((اى شقیق از بسیارى گمانها دورى كن كه برخى گمانها گناه است )) سپس مرا ترك گفت و به راه خود رفت . با خود گفتم این كار شگفتى است كه وى آنچه را در باطنم گذشته بود به زبان آورد و نام مرا گفت .

این كسى جز بنده صالح خدا نباید باشد، نزد او مى روم و از او درخواست مى كنم تا مرا به خدمتگزارى بپذیرد، با عجله به دنبالش رفتم امّا به وى نرسیدم و از چشمم ناپدید شد. چون در محل واقصه فرود آمدیم ، دیدم نماز مى خواند و در حال نماز، بدنش مى لرزد و اشكهایش جارى است . با خود گفتم : این همان همسفر من است ، نزد او بروم و حلیت بطلبم ، صبر كردم تا نشست ، به طرف او رفت همین كه دید به سمت او مى روم فرمود: ((یا شقیق بخوان : (( و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى )) )) (980) سپس مرا ترك كرد و رفت . با خود گفتم این جوان از ابدال است ؛ دوبار از دل من خبر داد، همین كه در منزل زباله فرود آمدیم ، دیدیم آن جوان كنار چاهى ایستاده است ؛ در دستش مشك آب كوچكى است و مى خواهد آب خوردن تهیه كند، مشك از دستش در چاه افتاد و من به او نگاه مى كردم دیدم چشم به آسمان دوخت و شنیدم كه مى گفت :

 

((انت ربى اذا ظماءت الى الما

 

 

 وقوتى اذا اردت طعاما. )) (981)

 

 

خداوندا اى مولاى من ، من چیزى جز آن را ندارم ، نگذار از دستم برود!)) 

شقیق مى گوید: به خدا سوگند، دیدم آب چاه بالا آمد و آن جوان دستش را دراز كرد و مشك را گرفت و پر آب كرد، وضو گرفت و چهار ركعت نماز خواند، سپس به دو طرف توده اى از شن رفت ، آنها را با مشت بر مى داشت ، میان مشك مى ریخت و تكان مى داد و میل مى كرد. جلو رفتم ، سلام دادم ، جواب سلام مرا داد. عرض كردم : از زیادى نعمتى كه خداوند به شما داده ، به من بخورانید. فرمود: اى شقیق ! نعمت ظاهرى و باطنى خداوند همواره به ما مى رسد، پس به پروردگارت خوشبین باش . سپس مشك را به من داد مقدارى خوردم دیدم تلخان و شكر است .

به خدا سوگند كه هرگز خوشمزه تر و خوشبوتر از آن را نخورده بودم . سیر غذا و سیر آب شدم چندان كه چند روزى میل به غذا و آب نداشتم . بعدها او را ندیدم تا وارد مكه شدیم ، شبى او را كنار ناودان طلا دیدم ؛ در آن نیمه شب با خشوع و آه و گریه نماز مى خواند، همچنان بود تا شب گذشت و چون فجر طلوع كرد در جاى نمازش نشست و تسبیح مى گفت سپس از جا بلند شد و نماز صبح خواند، هفت شوط طواف كرد و از مسجد بیرون شد. دنبالش رفتم ، دیدم دوستان و غلامانى دارد، برخلاف آنچه بین راه دیده بودم ، مردم اطرافش ‍ مى گردند و به او سلام مى دهند. از كسى كه نزدیكش بود، پرسیدم : این جوان كیست ؟

گفت : این موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسین بن على بن ابى طالب علیه السلام است . با خود گفتم : اگر این امور شگفت آور جز از چنین آقایى بود، تعجب مى كردم .

از كتاب شیخ مفید - رحمه اللّه - در باب دلایل و آیات و معجزات و علامات امامت ابوالحسن موسى علیه السلام از هشام بن سالم نقل شده است كه مى گوید: پس از وفات امام صادق علیه السلام من به همراه محمّد بن نعمان ، صاحب طاق در مدینه بودیم و مردم در اطراف عبداللّه بن جعفر به عنوان این كه پس از پدرش او صاحب امر است ، جمع مى شدند. ما در حالى وارد شدیم كه مردم در نزد او بودند، از زكات پرسیدیم كه در چه مقدار واجب مى شود؟ گفت : در دویست درهم ، پنج درهم . گفتیم : در صد درهم چه قدر؟ گفت : دو درهم و نصف ، گفتیم : به خدا سوگند كه مرجثه هم چنین حرفى را نزده اند. گفت : به خدا قسم من نمى دانم كه كجا برویم .

من با ابوجعفر احول در یكى از كوچه هاى مدینه نشسته بودیم و مى گریستیم ، و نمى دانستیم به كجا رو آوریم و نزد چه كسى برویم . به عقیده مرجثه معتقد شویم ، یا به قدریه مراجعه كنیم ، با معتزله هم عقیده شویم یا به زیدیه رجوع كنیم ؟ ما همچنان متحیر بودیم كه ناگاه پیرمرد ناشناسى آمد و با دستش به من اشاره كرد. ترسیدم كه از جاسوسهاى ابوجعفر منصور باشد؛ چون او در مدینه جاسوسهایى داشت تا ببینند پس از امام صادق علیه السلام مردم به چه كسى مراجعه مى كنند تا او را بگیرند و گردنش را بزنند.

من ترسیدم كه این مرد، از آنها باشد، به احول گفتم : من بر خود و بر تو بیمناكم ، تو از من فاصله بگیر، او تنها هدفش منم نه تو، پس تو از من دور شو تا هلاك نشوى و به نابودى خودت كمك نكنى . مقدار زیادى از من دور شد و من در پى آن پیرمرد رفتم . چون امیدى به خلاصى خود از دست او نداشتم ، همچنان به دنبال او مى رفتم و آماده مرگ بودم تا این كه مرا به در خانه ابوالحسن موسى علیه السلام رساند، آنگاه مرا به حال خود گذاشت و رفت .

ناگاه خدمتگزارى از بیرون منزل ، گفت : وارد شو، خدا تو را بیامرزد! من وارد شدم ، ناگاه دیدم ابوالحسن بن موسى بن جعفر علیه السلام بى مقدمه رو به من كرد و فرمود: به سوى من ! به سوى من ! نه به سمت مرجثه برو، نه به سوى قدریه و نه سوى معتزله و نه به جانب زیدیه ! عرض كردم : فدایت شوم ، پدرت از دنیا رفت ؟ فرمود: آرى ، عرض كردم : به اجل خود از دنیا رفت ؟ فرمود: آرى ، عرض كردم : بنابراین بعد از آن حضرت چه كسى امامت و رهبرى ما را عهده دار است ؟ فرمود: اگر خدا بخواهد تو را هدایت كند، هدایت خواهد كرد. عرض كردم : برادرت عبداللّه گمان مى برد كه بعد از پدرش او امام و رهبر مردم است ؟ فرمود: عبداللّه مى خواهد كسى خدا را عبادت نكند.

عرض كردم : به این ترتیب ، بعد از پدر بزرگوارتان امام كیست ؟ فرمود: اگر بخواهد تو را هدایت كند، هدایت خواهد كرد. عرض ‍ كردم : فدایت شوم ، پس تو امام و رهبر مایى ؟ فرمود: من چنین سخنى نمى گویم . هشام بن سالم مى گوید: با خود گفتم : همانا راه درستى را در مساءله نرفتم . آنگاه عرض كردم : فدایت شوم ، آیا شما خود امامى دارید؟ فرمود: نه . با شنیدن این پاسخ ، بزرگى و هیبت آن حضرت چنان بر قلب من وارد شد كه جز خدا كسى نمى داند! سپس گفتم : فدایت شوم ، آیا مى توانم چیزى را از شما بپرسم كه از پدرت مى پرسیدم !

فرمود: جهت اطلاع خودت بپرس ولى به دیگران نگو زیرا اگر بین مردم منتشر شود باعث كشتن من شده اى ! مى گوید: پس سؤ الاتى كردم ، دیدم دریاى بى پایانى است ، عرض ‍ كردم : فدایت شوم ، شیعیان پدرت سرگردانند، اجازه مى فرمایید این مطلب را به ایشان بگویم و آنها را به جانب شما بخوانم در حالى كه شما از من خواستید مطلب را پوشیده نگه دارم ؟ فرمود: كسى را كه اطمینان به هدایتش داشتى بگو ولى از او قول بگیر كه مطلب را مخفى بدارد زیرا اگر آن را پخش كند سر مرا بر باد خواهد داد - با دست مبارك اشاره به گلویش كرد - هشام مى گوید: از محضر امام علیه السلام بیرون آمدم ، ابوجعفر احول را دیدم ، پرسید: از خانه موسى بن جعفر چه خبر؟

گفتم : هدایت . و جریان را نقل كردم ، سپس زراره و ابوبصیر را دیدیم آنها خدمت امام رفتند و سخن آن حضرت را شنیدند و براى آنها یقین حاصل شد. بعدها مردم را گروه گروه دیدیم ، هر كس كه خدمت آن حضرت شرفیاب شد (به امامت او) اطمینان یافت و جز گروه عمار ساباطى ، و جز اندكى از مردم كسى به سراغ عبداللّه نرفت .

از همان كتاب از قول رافعى نقل شده است كه مى گوید: پسر عمویى داشتم به نام حسن بن عبداللّه كه مردى پارسا و از عابدترین مردم زمانش بود و به خاطر كوشش در دیانت و عبادت ، دستگاه حكومتى از او چشم مى زد و چه بسا با امر به معروف و نهى از منكر خشم حكومتیان را بر مى انگیخت ولى به خاطر صلاح وى آن را تحمل مى كردند، و به این حال بود تا این كه روزى وارد مسجد شد در حالى كه ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام در مسجد بود. آن حضرت اشاره فرمود، حسن نزد وى رفت ، فرمود: اى ابوعلى چه قدر شادمانیم و دوست مى داریم این حالى را كه تو دارى ، جز این كه تو معرفت ندارى ، به دنبال معرفت برو! عرض كرد: فدایت شوم ، معرفت چیست ؟

فرمود: برو فقه و حدیث بیاموز! گفت : از كه بیاموزم ؟ فرمود: از فقهاى مدینه بیاموز و سپس آنها را بر من عرضه كن ! مى گوید: حسن بن عبداللّه رفت و (آموخته هاى خود را) نوشت و بعد آمد، نوشته ها را بر آن حضرت قرائت كرد، ولى امام علیه السلام همه را مردود شمرد. آنگاه فرمود: برو آگاهى پیدا كن ! حسن بن عبداللّه به دینش اهمیت مى داد. راوى مى گوید: وى همواره در پى فرصتى بود تا این كه ابوالحسن علیه السلام به قصد مزرعه اى كه در خارج مدینه داشت حركت كرد، در بین راه آن حضرت را دید، عرض كرد: فدایت شوم من در پیشگاه خداى تعالى بر شما حجت را تمام مى كنم مرا به آنچه معرفتش بر من واجب است راهنمایى كنید.

مى گوید: در این جا ابوالحسن علیه السلام او را به امر امیرالمؤ منین و حقانیت آن بزرگوار و امر امام حسن و امام حسین و على بن حسین و محمّد بن على و جعفر بن محمّد صلوات اللّه علیهم ، آگاه ساخت و سپس ساكت شد. عرض كرد: فدایت شوم ، امروز امام كیست ؟ فرمود: اگر بگویم مى پذیرى ؟ گفت : آرى . فرمود: امروز من امامم . عرض كرد: دلیلى بفرمایید كه من براى دیگران استدلال كنم . فرمود: نزد آن درخت برو - به درخت خارى اشاره كرد - بگو: موسى بن جعفر مى گوید: نزد من بیا! مى گوید: نزد آن درخت آمدم و پیام امام علیه السلام را رساندم . به خدا سوگند دیدم درخت زمین را شكافت و آمد در مقابل حضرت ایستاد. آنگاه امام علیه السلام اشاره فرمود: برگرد! برگشت .

راوى مى گوید: حسن بن عبداللّه به امامت آن حضرت ایمان آورد و بعد به خاموشى و عبادت به سر مى برد و پس از آن كسى او را ندید كه سخنى بگوید.(982)

از جمله روایتى است كه عبداللّه بن ادریس از ابن سنان نقل كرده ، مى گوید: روزى هارون الرشید چند جامه براى على بن یقطین فرستاد و بدان وسیله او را گرامى داشت ، در میان آنها شنلى از خز سیاه بود كه همچون جامه مخصوص پادشاهان ، طلادوزى شده بود! على بن یقطین تمام آن جامه ها را خدمت ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام فرستاد و از آن جمله همان شنل بود و مقدارى مال نیز بر آنها افزود كه طبق معمول از خمس مالش ‍ خدمت امام علیه السلام مى فرستاد.

همین كه این جامه ها و اموال به دست امام علیه السلام رسید، آنها را قبول كرد امّا شنل را به وسیله همان قاصد به على بن یقطین بازگرداند و به او نوشت : آن را نگه دار و مبادا از دستت بیرون كنى كه در آینده نزدیك ، به آن سخت نیازمند خواهى شد. على بن یقطین از این كه شنل را به او برگردانده اند، به شك افتاد و علت آن را نفهمید ولى آن را نگهداشت ، مدتى گذشت على بن یقطین نسبت به غلام مخصوصش ‍ غضبناك شد و او را از كار بر كنار ساخت .

غلام علاقه على بن یقطین را به ابوالحسن موسى علیه السلام مى دانست و از فرستادن مال و جامه و هدایا در فرصتهاى مختلف ، براى امام علیه السلام ، اطلاع داشت . از این رو نزد هارون رفت و بدگویى كرد و گفت : او به امامت موسى بن جعفر قائل است و هر سال خمس مالش را نزد او مى فرستد و در فلان وقت آن شنل مرحمتى امیرالمؤ منین را براى او فرستاده است . هارون برآشفت و بشدت غضبناك شد و گفت : من حقیقت این مطلب را كشف مى كنم اگر همین طور باشد كه تو مى گویى به زندگى او خاتمه مى دهم . فورى فرستاد و على بن یقطین را احضار كرد. همین كه حاضر شد، گفت : آن شنلى را كه به تو مرحمت كردیم چه كردى ؟

گفت : یا امیرالمؤ منین : آن در نزد من در جامه دانى مهر و موم شده است ، آن را معطر نگه داشته ام و كمتر روزى است كه صبح جامه دان را باز نكنم و از باب تبرّك به آن نگاه نكنم . هر صبح و شب آن را مى بوسم و به جاى اولش بر مى گردانم ، هارون گفت : هم اكنون آن را حاضر كن ! گفت : اطاعت یا امیرالمؤ منین . یكى از خدمتگزارانش را خواست و گفت : برو به فلان حجره خانه من و كلیدش را از خدمتگزارم بگیر و در حجره را باز كن سپس فلان صندوق را بگشا و آن جامه دانى را كه مهر و موم است بیاور. چیزى نگذشت كه غلام رفت و جامه دان را مهر شده آورد و در مقابل هارون نهاد، هارون دستور داد تا مهر آن را شكسته آن را باز كنند.

همین كه باز كردند، شنل تا شده و معطر به حال خود باقى است . خشم هارون فرو نشست ، سپس به على بن یقطین گفت : آن را به جاى خود برگردان و تو نیز سرفراز برگرد، دیگر هرگز سخن هیچ سخن چینى را درباره تو باور نخواهم كرد. آنگاه دستور داد تا جایزه گرانبهایى براى على بن یقطین فرستادند و فرمود، هزار تازیانه به غلام سخن چین بزنند، حدود پانصد تازیانه به او زده بودند كه مرد.(983)

از جمله به نقل از محمّد بن فضل روایت شده كه مى گوید: میان اصحاب ما درباره مسح پاها به هنگام وضو، روایت مختلف بود كه آیا از انگشتان تا برآمدگى روى پاها مسح بكشند یا از برآمدگیها تا انگشتان . این بود كه على بن یقطین نامه اى به ابوالحسن موسى بن جعفر علیه السلام نوشت : فدایت شوم ، دانشمندان ما در مسح پاها اختلاف دارند اگر صلاح بدانید به خط خودتان چیزى بنویسید تا ان شاء اللّه ، مطابق آن علم كنم ، امام علیه السلام در پاسخ نوشت : مورد اختلاف در وضو را كه نوشته بودى فهمیدم ولى آنچه را كه در این باره به تو امر مى كنم آن است كه سه مرتبه مضمضه و سه بار استنشاق كن و لابلاى موهاى ریشت آب را رسوخ ده و سه مرتبه صورتت را بشوى و دستهایت را سه بار تا آرنج شستشو كن و تمام سرت را مسح بكش و به بیرون و به درون گوشهایت دست بكش و سه مرتبه پایت را تا برآمدگى بشوى و بر خلاف این دستور عمل نكن !

وقتى كه نامه امام به على بن یقطین رسید از مطالب نامه كه بر خلاف اجماع علماى شیعه بود تعجب كرد، امّا با خود گفت : مولایم به آنچه فرموده داناتر است و من فرمان او را مى برم . بعدها على بن یقطین در وضویش مطابق نامه عمل كرد و براى اجراى دستور امام علیه السلام با نظر تمام علماى شیعه مخالفت مى كرد. تا این كه نزد هارون از على بن یقطین بدگویى كردند و گفتند: او رافضى و مخالف شماست .

هارون به بعضى از نزدیكانش گفت : درباره على بن یقطین و اتهام او به مخالفت با ما و گرایش به رافضیها پیش من زیاد سعایت شده است ولى من در خدمتگزارى اش نسبت به خود قصورى ندیده ام و بارها او را آزموده ام چیزى از اتهام او بر ما ثابت نشده است و مایلم كه جریان او را به طورى كه خود نداند تا از من بر حذر شود، كشف كنم . گفتند: یا امیرالمؤ منین ! رافضیها در وضو گرفتن با اهل سنت مخالفند و وضو را ساده مى گیرند و پاها را نمى شویند، او را بدون این كه بفهمد آزمایش كنید. گفت : بسیار خوب ، با این عمل حقیقت وضع او روشن مى شود.

سپس ‍ مدتى او را به حال خود گذاشت و به كارى در منزلش مشغول ساخت تا وقت نماز فرا رسید، على بن یقطین همیشه براى وضو و نمازش اطاق خلوتى داشت همین كه وقت نماز شد، هارون پشت دیوار ایستاد؛ جایى كه وى على بن یقطین را مى دید ولى او هارون را نمى دید. پس على بن یقطین آب وضو خواست و مطابق دستور امام علیه السلام وضو گرفت ، در حالى كه هارون با چشم خود مى دید، وقتى كه جریان را دید نتوانست خوددارى كند جلو آمد تا جایى كه على بن یقطین او را دید، صدا زد یا على بن یقطین كسى كه پنداشته است تو رافضى هستى دروغ گفته است .

و از آن به بعد مقام على بن یقطین پیش هارون بالا رفت و نامه امام علیه السلام بدون هیچ مقدمه اى رسید: اى على بن یقطین از هم اكنون مطابق دستور الهى وضو بگیر؛ یك مرتبه صورتت را به قصد وجوب و یك مرتبه به منظور استحباب بشوى و دستهایت را از آرنج نیز همین طور شستشو بده و جلو سر و روى پاهایت را از زیادى رطوبت وضویت مسح كن ، آنچه از آن بر تو بیمناك بودیم بر طرف شد. والسلام .(984)

از جمله به نقل از على بن حمزه بطائنى روایت شده كه مى گوید: روزى امام ابوالحسن علیه السلام از مدینه به قصد مزرعه اى كه در خارج شهر داشت بیرون شد در حالى كه من همراهش بودم ؛ او استرى سوار بود و من بر الاغى سوار بودم . مقدارى كه راه رفتیم ، شیرى جلو ما را گرفت ، من از ترس ‍ در جاى خود ایستادم امّا ابوالحسن علیه السلام جلو رفت و اعتنایى نكرد، دیدم شیر در برابر او كرنش مى كند، دم مى جنباند و همهمه مى كند.

امام علیه السلام توقف كرد، گویى به همهمه او گوش مى دهد، شیر پنجه اش ‍ را روى ران استر امام علیه السلام نهاد. من پیش خود سخت وحشت زده شدم ، آنگاه شیر به یك طرف راه حركت كرد و امام علیه السلام رو به سمت قبله برگرداند و شروع به دعا خواندن كرد، لبهایش را به گفتن ذكرى حركت مى داد كه من نمى فهمیدم ، سپس با دست به طرف شیر اشاره اى كرد كه برو! شیر همهمه طولانى كرد و امام علیه السلام مى گفت : آمین ! آمین ! و شیر از راهى كه آمده بود، رفت تا ناپدید شد و امام علیه السلام به راه خود ادامه داد، همین كه از آن جا دور شدیم ، عرض كردم : فدایت شوم ، جریان این شیر چه بود؟ به خدا سوگند كه من براى شما ترسیدم و حال او را با شما تعجب آور دیدم .

امام ابوالحسن علیه السلام فرمود: آن شیر آمده بود از سختى زایمان ماده اش شكایت مى كرد و از من خواست تا از خدا بخواهم كه گرفتارى او را بر طرف كند و من آن كار را كردم ، و به دلم افتاد كه نوزادش ‍ نر خواهد بود، او را مطلع كردم . او در مقابل گفت : برو در امان خدا! خداوند هیچ درنده را بر تو و اولا تو كسى از شیعیانت مسلط نكند و من آمین گفتم .

شیخ مفید - رحمه اللّه - مى گوید: در این باب اخبار فراوانى رسیده است . مقدارى كه ما نقل كردیم ، منظور ما را كفایت مى كند.

مى گویم :

بعضى از نوشته هاى ایشان و ابن طلحه را نیز به خاطر رعایت اختصار، ما نقل نكردیم .

از جمله مطالى كه حمیرى در (( الدلائل )) (985) آورده است ، روایتى است از احمد بن محمّد به نقل از ابوقتاده قمى و او از ابوخالد زیالى كه مى گوید: ابوالحسن موسى علیه السلام - هنگامى كه براى نخستین بار به بغداد منتقل شد - به محل زباله رسید، در حالى كه جمعى از ماءموران مهدى عباسى همراهى اش مى كردند. مى گوید: مرا ماءمور كرده بود تا لوازمى بخرم ، چون مرا غمگین دید، فرمود: ابوخالد چه شده است كه تو را افسرده مى بینم ؟ عرض كردم : مى بینم كه شما را نزد این طاغوت مى برند و شما را در امان نمى دانم .

فرمود: ابوخالد! از طرف او خطرى بر من نیست ، در فلان ماه و فلان روز اول شب منتظر من باش ، اگر خدا بخواهد من نزد تو خواهم آمد. من بیش از هر چیز ماه ها و روزها را مى شمردم تا آن روز فرا رسید، صبح زود تا اول شب جایى كه وعده داده بود، ایستادم و همچنان انتظار مى كشیدم تا غروب آفتاب نزدیك شد. شیطان در دلم وسوسه انداخت ، كسى را ندیدم ، بعد ترسیدم كه شك كنم در دلم هراسى افتاد. در آن بین كه من چنین وضعى را داشتم ، ناگاه سیاهیى از سمت عراق پیدا شد. منتظر ماندم ، دیدم ابوالحسن علیه السلام جلو قافله بر استرى سوار است . فرمود: آهاى ابوخالد! عرض كردم : بلى ، یابن رسول اللّه . فرمود: نباید شك كنى چرا كه شیطان شك و دو دلى تو را دوست مى دارد. عرض كردم : این طور پیش ‍ آمد. و مى گوید: از آزادى آن حضرت خوشحال شدم و گفتم : خدا را شكر كه شما را از دست آن طاغوت نجات داد. فرمود: ابوخالد! آنها دوباره نزد من بر مى گردند و این بار دیگر از چنگشان خلاص نخواهم شد.(986)

از جمله ، به نقل از عیسى مداینى روایت است كه مى گوید: سالى به مكه رفتم و در آنجا ماندم ، سپس با خود گفتم در مدینه هم به قدر مكه مى مانم تا ثواب بیشترى ببرم ! به مدینه رفتم ، سمت مصلى كنار منزل ابوذر - رضى اللّه عنه - فرود آمدم و خدمت مولایم رفت و آمد داشتم . باران سختى در مدینه نازل شد، روزى خدمت ابوالحسن علیه السلام رسیدم ، سلام دادم در حالى كه باران همچنان مى بارید، همین كه وارد شدم ، پیش از هر چیز رو به من كرد و فرمود:

علیك السلام علیه السلام اى عیسى ! برگرد كه خانه ات روى اثاثیه ات خراب شد. برگشتم ، دیدم خانه روى اثاثیه ریخته است . چند نفر را به مزدورى گرفتم تا وسایلم را از زیر آوار درآوردند. همه چیز را در آوردند، چیزى از بین نرفت و جز یك سطل چیزى مفقود نشد. فرداى آن روز، شرفیاب شدم ، سلام دادم فرمود: آیا چیزى مفقود نشده جز یك سطل كه با آن وضو مى گرفتم .

مدتى سر مباركش را پایین انداخت و قدرى تاءمل كرد، سپس سر بلند كرد و فرمود: من گمان مى كنم كه تو آن را فراموش كرده اى ، از كنیز صاحبخانه بپرس و بگو: تو سطل را برداشته اى آن را برگردان ، او آن را برمى گرداند. همین كه از محضر امام علیه السلام برگشتم ، نزد كنیز صاحبخانه آمدم و به او گفتم من سطل را در محل شست و شو فراموش كردم و تو وارد شدى و آن را برداشتى بنابراین ، آن را برگردان تا من وضو بگیرم . مى گوید: كنیز رفت و سطل را آورد.(987)

از جمله على بن ابى حمزه مى گوید: خدمت ابوالحسن علیه السلام نشسته بودم كه ناگاه مردى به نام جندب وارد شد و به امام علیه السلام سلام داد و نشست و از آن حضرت سؤ الاتى كرد، بعد از طرح سؤ الات بسیار، امام علیه السلام پرسید: جندب حال برادرت چطور است ؟ عرض كرد: خوب است ، به شما سلام مى رساند. فرمود: خداوند به شما به خاطر (فوت ) برادرت اجر زیادى مرحمت كند! جندب عرض كرد: سیزده روز قبل نامه اى درباره سلامتى وى از كوفه به من رسید. فرمود: جندب ! به خدا سوگند كه او دو روز پس از وصول نامه اش به شما از دنیا رفت . او مالى را به زنش سپرده و گفته است كه این مال نزد تو بماند تا وقتى كه برادرم آمد آن را به او بدهى .

آن مال را زیر زمین ، در خانه اى كه ساكن بود، مدفون كرده است ، وقتى كه به آن جا رفتى با آن زن مهربانى نما و نسبت به خودت امیدوارش كن ، آن مال را به تو خواهد داد. على بن حمزه مى گوید: جندب مردى خوش صورت بود، بعدها وى را دیدم راجع به آنچه امام علیه السلام گفته بود، پرسیدم . گفت : اى على ! به خدا سوگند كه مولایم بدون كم و زیاد درباره نامه و آن مال ، واقعیت را گفت .(988)

از جمله اسحاق بن عمار مى گوید: شنیدم كه موسى بن جعفر علیه السلام خبر مرگ وى را به خود او داد. با خود گفتم : مگر آن حضرت مى داند كه هر كدام از شیعیانش كى مى میرند؟ امام علیه السلام همانند شخصى خشمگین به من نگاه كرد و فرمود: اى اسحاق ! رشید هجرى با این كه از مستضعفین بود علم منایا و بلایا را مى دانست ، امام كه سزاوارتر به دانستن آنهاست ، اى اسحاق !

تو هرچه خواستى بكن كه عمر تو گذشته و تا دو سال دیگر مى میرى چیزى نمى گذرد كه برادران و خاندان تو اختلاف پیدا مى كنند و به یكدیگر خیانت مى ورزند و دل دوستان و آشنایان به حال ایشان مى سوزد تا آن جا كه دشمنشان آنها را شماتت مى كند. راوى مى گوید: اسحاق گفت من از آنچه در دلم گذشته است از خداوند طلب آمرزش مى كنم . بیش از دو سال از آن مجلس نگذشته بود كه اسحاق مرد و مدتى از این جریان نگذشت كه خاندان عمار دست به اموال مردم گشودند و بشدت مفلس ‍ شدند و آنچه امام علیه السلام فرموده بود بدون كم و زیاد بر سر آنها آمد.(989)

از جمله ، هشام بن حكم مى گوید: مى خواستم در منى كنیزى خریدارى كنم ؛ خدمت موسى بن جعفر علیه السلام نامه اى نوشتم و با آن حضرت مشورت كردم . آن حضرت جواب نامه مرا نداد چون وقت طواف رسید، در محل رمى جمرات ، در حالى كه سوار بر الاغى رمى مى كرد، نگاهى به من كرد و نگاهى به آن كنیز كه در بین كنیزان بود، پس از این دیدار نامه اش به دست من رسید، نوشته بود كه اگر عمرش كوتاه نبود من اشكالى در خرید او نمى دیدم . با خود گفتم : به خدا قسم كه آن حضرت این سخن را به من نگفت مگر آن كه چیزى در كار است ، نه به خدا سوگند كه او را نمى خرم . مى گوید: هنوز از مكه بیرون نشده بودیم كه آن كنیز مرد و دفنش ‍ كردند.(990)

از جمله به نقل از زكریا بن آدم آمده است كه مى گوید: از امام رضا علیه السلام شنیدم كه مى فرمود: پدرم از جمله كسانى بود كه در گهواره سخن مى گفت .(991)

از جمله اصبغ بن موسى مى گوید: مردى از شیعیان صد دینار به وسیله من خدمت ابوابراهیم موسى بن جعفر علیه السلام فرستاد. من جز این وجه ، از مال شخصى هم مبلغى براى آن حضرت به همراه داشتم . همین كه وارد مدینه شدم ، آب ریختم و نقدینه خود و مال او را شستم و مقدارى عطر بر آنها پاشیدم . آنگاه پولهاى آن مرا را شمردم دیدم نود و نه دینار است ؛ دوباره شمردم دیدم همان قدر است .

یك دینار از پول خودم برداشتم و عطر زدم و میان كیسه آن مرد نهادم و شبانه خدمت امام رسیدم ؛ عرض كردم : فدایت شوم ، چیزى همراهم آورده ام كه بدان وسیله قصد تقرب به خدا را دارم ، فرمود: بده ، پولهاى خودم را دادم . عرض كردم : فدایت شوم فلان دوستدار شما نیز مبلغى همراه من براى شما فرستاده است . فرمود: بده ، من كیسه را دادم فرمود: بریز! من ریختم ، امام آنها را با دستش پراكند و یك دینار مرا از میان آنها بیرون آورد و فرمود: آن مرد با وزن اینها را فرستاده است نه به شمار.(992)

این بود آخرین مطلبى كه از دلائل مى خواستم نقل كنم و بسیارى از آنها را به دلیل رعایت اختصار، نقل نكردم .

از كتاب راوندى (993) در معجزات امام كاظم علیه السلام از امام رضا علیه السلام نقل شده است كه : پدرم موسى بن جعفر بى مقدمه به على بن حمزه فرمود: تو مردى از اهل مغرب را خواهى دید و او راجع به من از تو مى پرسد، بگو: او همان امامى است كه ابوعبداللّه امام صادق علیه السلام به ما فرمود، و هرگاه راجع به حلال و حرام از تو پرسید، پاسخ بده . گفت : او چه نشانى دارد؟ فرمود: مردى تنومند و بلند قامت است ، اسمش یعقوب بن یزید و بزرگ قوم خود است . اگر خواست نزد من بیاید او را با خود بیاور. على بن حمزه مى گوید: به خدا سوگند من در طواف بودم كه ناگاه مرد تنومند بلند قامتى به طرف من آمد و گفت : مى خواهم از حال صاحبتان بپرسم .

گفتم : كدام صاحب ؟ گفت : از موسى بن جعفر علیه السلام پرسیدم : اسم تو چیست ؟ گفت : یعقوب بن یزید. گفتم : اهل كجا هستى ؟ گفت : از مغربم . گفتم : از كجا مرا شناختى ؟ گفت : كسى به خوابم آمد و به من گفت : با على بن حمزه دیدار كن و هر چه نیاز دارى از او بپرس و از جاى تو پرسیدم مرا راهنمایى كرد. گفتم : همین جا بنشین تا از طواف فارغ شوم و نزد تو برگردم . طواف كردم و بعد نزد او آمدم . با او صبحت كردم ، دیدم مرد عاقل و زرنگى است ، از من خواست تا او را خدمت موسى بن جعفر علیه السلام ببرم .

او را خدمت امام علیه السلام بردم ، همین كه امام او را دید فرمود: اى یعقوب بن یزید، دیروز آمدى ، در حالى كه بین تو و برادرت در فلان جا نزاعى پیش آمد تا آنجا كه به یكدیگر دشنام دادید، این راه و رسم من و پدرانم نیست ، ما به هیچ یك از شیعیانمان این اجازه را نمى دهیم ، بنابراین از خدا بترس زیرا به همین زودى با مرگ یكى از شما دو برادر، از یكدیگر جدا مى شوید. امّا برادرت به همین سفر، پیش از رسیدن به خانواده مى میرد و تو به خاطر برخوردى كه با او كردى پشیمان مى شوى . چون شما قطع رحم كردید و رابطه را بریدید، در نتیجه عمرتان كوتاه شد، آن مرد با شنیدن سخنان امام علیه السلام عرض كرد: یابن رسول اللّه ! اجل من در چه وقت مى رسد؟

فرمود: عمر تو هم به آخر رسیده بود امّا در فلان منزل نسبت به عمه ات صله رحم كردى خداوند بیست سال اجلت را به تاءخیر انداخت . على بن حمزه مى گوید: سال دیگر آن مرد را در مكه ملاقات كردم . اطلاع داد كه برادرم از دنیا رفت و او را پیش از آن كه به خانواده اش برسد در بین راه دفن كردند.

از جمله مفضل بن عمر مى گوید: وقتى كه امام صادق علیه السلام از دنیا رفت ، موسى كاظم علیه السلام را وصى خود قرار دارد، ولى برادرش عبداللّه كه بزرگترین اولاد امام جعفر صادق علیه السلام در آن زمان بود، ادعاى امامت كرد، این همان كسى است كه معروف به افطح شد. امام موسى علیه السلام دستور داد هیزم زیادى وسط منزلش گرد آوردند و كسى را دنبال برادر خود، عبداللّه فرستاد و از او خواست تا نزد وى بیاید.

وقتى كه عبداللّه آمد، گروهى از شیعه نزد امام علیه السلام بودند، همین كه عبداللّه نشست امام علیه السلام دستور داد هیزمها را آتش بزنند، آتش برافروخته شد و مردم علت آن را نمى دانستند تا اینكه تمام هیزمها آتش گرفت ، آنگاه موسى بن جعفر علیه السلام از جا برخاست و با جامه وسط آتش نشست و ساعتى با مردم سخن گفت ، سپس برخاست ، جامه هایش را تكان داد و به مجلس ‍ برگشت و به برادرش عبداللّه گفت : اگر مى پندارى كه پس از پدرت ، تو امامى ، برو میان آتش بنشین . حاضران گفتند: دیدیم رنگ عبداللّه تغییر كرد، از جا برخاست ، و از منزل موسى بن جعفر علیه السلام بیرون شد.(994)

از جمله ، على بن حمزه مى گوید: روزى موسى بن جعفر علیه السلام دست مرا گرفت و با یكدیگر از مدینه به بیابان رفتیم ؛ در راه ناگهان چشمم به مردى از اهل مغرب افتاد كه الاغ مرده اى در مقابلش افتاده و بار الاغ روى زمین پراكنده شده بود و مرد گریان بود.

موسى بن جعفر علیه السلام پرسید: چه شده است ؟ گفت : با رفقایم قصد رفتن حج را داشتم كه الاغم در این جا مرد، همراهانم رفتند و من سرگردان مانده ام و وسیله اى براى حمل بارم ندارم . امام علیه السلام فرمود: شاید الاغت نمرده است . گفت : عجب دلسوزى كه مرا مسخره مى كند! امام علیه السلام فرمود: نزد من تعویذ خوبى هست . آن مرد گفت : تعویذ شما درد مرا دوا نمى كند، بیش از این مرا دست میندازید، امام علیه السلام به الاغ نزدیك شد و دعایى خواند كه من نشنیدم و چوبى را كه بر زمین افتاده بود برداشت و با آن بر پیكر الاغ زد و حیوان را هى كرد.

الاغ از جا جست و صحیح و سالم سر پا ایستاد. امام علیه السلام فرمود: اى مغربى آیا چیزى از تمسخر در این جا مى بینى ؟ برو به همراهانت برس ! ما رفتیم و او را واگذاشتیم . على بن ابى حمزه مى گوید: روزى كنار زمزم ایستاده بودم ، ناگاه همان مغربى را آن جا دیدم ، وقتى كه چشمش به من افتاد، به سمت من دوید و از خوشحالى مرا بوسید. گفتم : الاغت در چه حال است ؟ گفت : به خدا سوگند كه صحیح و سالم است نمى دانم كه خداوند از كجا بر من منت گذاشت و الاغم را بعد از مردن دوباره زنده كرد. گفتم : تو به حاجتت رسیدى ، چیزى را كه از حد معرفت تو بیرون است ، نپرس .(995)

راوندى مطالب دیگرى هم نقل كرده است كه ما از نقل آنها صرف نظر كردیم .





طبقه بندی: امام موسی کاظم(ع)،
[ جمعه 26 خرداد 1391 ] [ 08:51 ب.ظ ] [ منتظران حضرت ] [ نظرات() ]

ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو